محمد بن حسين البيهقي
861
تاريخ بيهقى ( فارسي )
ص 756 ( 1 ) - انهى : بكسر اول و سكون دوم و كسر سوم ممال انها مخفف انهاء مصدر باب افعال است بمعنى پوشيده خبر دادن ( 2 ) - را : حرف اضافه بمعنى براى ( 3 ) - سنهء . . . : سال 429 ( 4 ) - درج : بفتح اول و سكون دوم ، در ضمن و در جوف ( 5 ) - سر اين نداريم : قصد و انديشه و عزم ، مجاز مرسل ، ذكر محل و ارادهء حال ، سعدى فرمايد : سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابى * چه خيالها گذر كرد و گذر نكرد خوابى ( 6 ) - جيلم : بفتح اول و سكون دوم و فتح سوم ، نهر بزرگى است ما بين پشاور و لاهور ممرش از وسط شهر كشمير و از آنجا بجبال كشمير آيد و بصحراى پنجاب آيد و آن يكى از پنج نهر عظيم پنجاب است ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 7 ) - دينار كوته : دينارگونه از متن بيهقى چنين برمىآيد كه نام محلى بوده است نزديك جيلم . . . ( نقل از لغتنامهء دهخدا ) ( 8 ) - نالانى : بيمارى ( 9 ) - معنى جمله : دو هفته گرفتار بيمارى ماند ( 10 ) - ملاهى : بفتح اول جمع ملهى ( بفتح اول و سكون دوم و الف مقصوره در آخر ) مصدر ميمى لهو بمعنى اشتغال به كارهاى بيهوده و لذات نفسانى - ملاهى بمعنى اسباب طرب و آلات بازى نيز هست كه در اين صورت مفرد آن ملهى ( بكسر اول و سكون دوم و الف مقصوره در آخر ) است ، اسم آلت بر وزن مفعل ( 11 ) - جنباشيان : شايد خيلباشيان ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 679 شمارهء ( 20 ) - شايد چنان كه برخى حدس زدهاند مصحف خيلتاشان باشد بمعنى فراشان و غلامان جمع خيلتاش ( 12 ) - محتسبان : جمع محتسب ، اسم فاعل از احتساب بمعنى نهى كردن از چيزهائى كه در شرع اسلام روا نيست ، مصدر باب افتعال ( 13 ) - راى بزرگ : حكمران يا راجهء بزرگ - در سانسكريت راى بمعنى راجه و پادشاه است ( لغتنامهء - دهخدا ) ( 14 ) - به شده بود : بهتر شده بود و بهبود يافته ( 15 ) - درپيچيدند : از هر سو محاصره كردند و زير فشار گذاشتند ( 16 ) - هول : بفتح اول در اينجا بمعنى عظيم و سخت ، قيد ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 748 شمارهء ( 25 ) ( 17 ) - سمج گرفتند : به كندن سوراخ و نقب در زير قلعهء دشمن پرداختند - سمج بضم اول و سكون دوم نقب و حفره و زندان ( 18 ) - برده كردند : بفتح اول و سكون دوم بنده و اسير ساختند ( 19 ) - العذراء : عذراء بفتح اول و سكون دوم دوشيزه و بكر ص 757 ( 1 ) - بازگشته آمد : بازگشت ، مصدر مركب ( 2 ) - سكاوند : بضم اول نام دهى از روستاى غزنين ، نگاه كنيد به لغتنامهء دهخدا ( 3 ) - حشر : بفتح اول و دوم سپاهى داوطلب و گروه و جماعت ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 422 شمارهء ( 13 ) ( 4 ) - بيرون كند : بيرون فرستد و گسيل دارد ( 5 ) - بروبند : جاروب كنند و پاك سازند ، مصدر آن روييدن و روفتن ( 6 ) -